تبليغاتX
آواز باد و باران

با بهایی‌ها در مسیر زندگی(۲ ) با بهائی‌ها در زندان ( بخش نخست )

rezafani@yahoo.com

بخش یک - بازداشتگاه سپاه

من در اولین سری از موج دوم دستگیری‌های فعالین حزب توده ایران در روز هفتم اردیبهشت سال
۱۳۶۲ دستگیر شدم.

انتقال به اتاق عمومی

تقریبا چهارماه و نیم از دستگیری‌ام می‌گذشت که از سلول انفرادی به اتاق عمومی منتقل شدم. این اتاق‌ها که به اتاق عمومی معروف شده بود، در واقع کلاس‌های درسی دبیرستان عَلَم سابق بود. در کنار هر اتاق دو تا توالت و دستشویی در بخش مجزایی وجود داشت. این قسمت توسط یک در آهنی که پنجره کوچکی در بالای آن بود به اتاق ما وصل می‌شد. همین راهرو کوچک که به توالت و دستشویی منتهی می‌شد نیز با درب آهنی دیگری که به جای درب سابق کلاس درسی بود، به راهرویی وصل می شد که در گذشته بخشی از حیاط دبیرستان بود.

درب مابین اتاق ما و دستشویی‌ها معمولا باز بود و ما در اتاق عمومی به دستشویی دسترسی داشتیم. فقط زمانی که بچه‌‌هایی را که در راهرو بصورت چشم بسته نشسته بودند را برای استفاده از توالت و دستشویی به این اتاقها می آوردند، درمابین را می‌بستند که نتوانیم همدیگر را ببینیم.




ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط تباشا | 17:12 | پنجشنبه سی ام خرداد 1387 •

خواسته ی سرباز از رئیس جمهور آمریکا

 

در یکی از  سالهای دهۀ 1970 میلادی بود که بنده چون عضو هیات معاونت  به عنوان نماینده در کانونشن ملی کشور ال سالوادور شرکت کردم . در پایان جلسۀ دو روزه ؛آقای  کین تین فرند  - مهاجر خدوم و مؤمن آمریکائی -  از من خواست که او را  در رساندن یک خانم بومی به خانه اش با اتومبیل ایشان همراهی کنم . با کمال میل قبول کردم .

آقای کین تین فرند توضیح داد که این خانم به خاطر شرکت در کانونشن ، فرزندانش را در خانه اش به سر پرستی فرزند بزرگترش تنها گذاشته است و چون حالا دیگر شب فرامی رسد و شاید وسیله نقلیه پیدا نشود جادارد که او را ببریم به ده و به خانه اش برسانیم و بهتر است  که با ما همراهی کنی .

     

 


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط تباشا | 5:29 | دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 •

سه گوشه‌ی چهار پهلو؟

 

روشنفکر دینی”: “سه گوشه‌ی چهار پهلو”؟!

یا انسان ِ بالدار”؟! یا چی ؟! یا کی؟!

نامه سرگشاده ای به دکتر عبدالکریم سروش

اسماعیل خوئی

گرفتاری در این است که او هم خدا را می‌خواهد، هم خرما را: هم این جهان را، هم آن جهان را، هم “علم” را هم “ناعلم” یا “فرا علم” را. و این نمی‌شود، آقای دکتر! نمی‌شود

آقای دکتر عبدالکریم سروش:

درود بر شما،

نخستین و واپسین باری که شما را از نزدیک دیدم در روزی بود، چند ماه ‌یا نزدیک به‌یک سالی پس از انقلاب ِ ملّاخور شده‌ی ۲۲ بهمن ۱٣۵۷، که، همراه با مردی که “حاج آقا” می‌خواندیدش، و ریش انبوه و موی ژولیده‌ای داشت و کت و شلواری تیره رنگ و خاک‌آلودش به تن او زار می زد، به دانشگاه تربیت معلم آمدید.

استادان آن دانشگاه مرا به سخنگویی‌ی خود بر گزیده بودند تا با شما و همکارتان درباره‌ی “انقلاب فرهنگی”‌ی نزدیک شونده گفت و گو کنم.

در سراسر گفت و گو، که هیچ دراز هم نبود، شما خاموش بودید و به‌یاد دارم، چهره‌ی شما بر افروخته و سرخ بود، ندانستم از شور و شادی‌ی پیروزی‌ی انقلاب یا از شرمندگی از کاری که بر دوشِ هوش و وجدان ِ خویش گرفته بودید.


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط تباشا | 4:15 | دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 •

خاطراتی از همزیستی با بهایی‌ها در زندان

بهایی‌ها هم از «نجس‌ها» بودند

منیره برادران

در دهه ۶۰ یک نوع همزیستی تنگاتنگ بین ما، زندانیان چپ و بهایی‌ها در زندان اوین برقرار بود. اتاق‌ها و بندهامان مشترک و از اتاق زندانی‌های مسلمان جدا بود.

این همزیستی البته اختیاری نبود، بلکه به اراده مقامات بود که نکته مشترکی بین ما زندانی‌های «کافر» و بهایی یافته بودند: ما هر دو «نجس» محسوب می‌شدیم و مسلمان‌ها باید از ما دوری می کردند. با این کشف بزرگ، ما و زندانیان بهایی در یک طبقه‌بندی قرار می‌گرفتیم.

 


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط تباشا | 1:23 | دوشنبه ششم خرداد 1387 •

در كوچه ي بي انتها

 

 

 

" كجاست آن كوچه ؟

چي شد آن خونه ؟

 

آدماش كجان؟

خدا مي دونه. "  ( رسول نجفيان )

 

*       *       *       *       *

 

" كوچه " براي هم نسلان من و پيش از آن يادآور روزهاي كودكي است . براي ما كه هنوز در همان حياط هاي كوچك يا بزرگ ايراني زندگي مي كرديم ؛   با اتاق هايي در دو يا سه طرف حياط  ؛ كوچه نيز بخشي از اين محيط بود ، حياط بزرگ تر مان بود. نشانه ي حيات اجتماعي مان بود .حياط خانه مان با بيست بچه ي قد و نيم قد فاميل عرصه ي زندگي خويشاوندي بود  و كوچه عرصه ي جامعه . كوچه ي ما نمونه ي كوچكي بود از جامعه ي ايران ، اهالي از سه مذهب مختلف بودند . با هم ارتباط داشتيم ، گاه خوب و حسنه ، گاه بد و بي تسامح و دلآزار كه بيشترين زيانش را ما بچه ها مي كرديم كه بايد دوستي ها را نبينيم و از كنار هم سرد و بي سلام بگذريم . 


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط تباشا | 11:37 | چهارشنبه شانزدهم آذر 1384 •

RSS