شعری تازه از شهاب مقربین
پدرم ...
پدرم
سیزیف
میراث تو سنگین بود
اما توان آن را داشتم
بار تکرار خستهام میکرد
پس آن بار
که نفسزنان و عرقریزان
به اوج قلهاش کشاندم
خشمناک و عاصی
به قعر دره پرتابش کردم
و آسوده بال و سبک
به کوهپایه بازگشتم
پدرم
سیزیف
میراث تو
باری
سنگین بود
اما توان آن را داشتم
این بار نمیدانم
با شانههای خالی چه کنم
۶ خرداد ۱۳۸۷
غصّۀ ما به سر رسید
آهای کلاغ قصّه ها
قصّۀ ما به سر رسید
غصّه نخور
تو هم به خونه ت می رسی
تو هم به خونه ت می رسی
قصّۀ ما چیزی نبود
جز هوس هوش خدا
خونۀ تو
أمّا کجاس؟
آهای کلاغ قصّه ها
قربونی قصّۀ ما
قصّه هنوز مونده ، ولی
رو شاخه های خشک خاطرات ما
خونۀ توست
آهای کلاغ قصّه ها
غصّه نخور
تو هم به خونه ت می رسی
غصّۀ ما به سر رسید
قصّه هنوز مونده ، ولی . . .
14 خرداد 87
شوق دیدار
تباشا
مرگُ از تو تاقچۀ اتاق من
دزدید و رفت
رفت و جاش برام فقط خاطره موند
صدای پاش رو هراس باغچه ها
شوق دیدارشُ باز رَج می زنه تو چشم من
مرگُ از تو تاقچۀ اتاق من
دزدید و رفت
کوچه مون پر شده از هوای او
آسمون ریسه می بنده تا بیاد
أمّا من خوابم و باز ندیدمش
صبح فقط بوشُ شنفتم از گُلا
مرگُ از تو تاقچۀ اتاق من
دزدید و رفت
14 خرداد 87
تو شبای بی ستاره ام
تو شبای بی ستاره ام
چه شهابی می پروندی
بیشۀ پاییز موهات
دل آهووشم و ...
تو چه ساکت و سبکرو
به هوای اون ستاره
به هوا پرکشیدی
رفتی تا اوج خدا
توی تنهایی قصه های بی بی
با همون که " یکّی بود "
شدی اون " یکی نبود "
تو با اون برق چشات
تو شبای بی ستاره ام
چه شهابی می پروندی
دل من هواتو کرده
هوس چشاتو کرده
14 خرداد 87
چهار شعر از شهاب مقربین
|
(1) برفی سنگین نشست درختی زیبا شد درختی شکست (2) برف نشسته روی جباب چراغ کلاغ روی نیمکت سنگی درختان انگار نیستند رفته اند از پارک جلوی خانه ی من به زمستانی بی انتها (3) تو را جست و جوی کدام گم شده تا این جا آورده است نیمکتی در ابتدای بعد از ظهر سایه روشن درختی که در باد می تپد کسی پوشیده در گرگ و میش که می آمد بر شن ریز زیر درخت ها کدام گمشده تا این جا تو را آورده است برگشته ای و خوابت برده روی این نیمکت که چیزی نمانده است نه بعد از ظهر نه سایه و نه هیچ (4) سنجاقکی نشسته روی کاغذ لرزان در دستم با بال های زلال و چشمان هراسناک شعری شده است چه کنم که بماند سنجاقی به تیره ی پشتش فرو می کنم که تیره کند زلال بال و نگاهش را و دیگر نماند هیچ مگر شعر مرده ای برکاغذ یا مجالش دهم که پرواز کند و هم چنان در سکوت خویش بماند این کاغذ سفید |
در این بن بست
دهانت را می بويند
مبادا گفته باشی دوستت دارم.
دلت را می پویند
روزگار غريبی است نازنين
و عشق را
كنار تيرك راهبند
تازيانه می زنند.
عشق را در پستوی خانه نهان بايد كرد
در اين بن بست كج و پيچ سرما
آتش را
به سوخت بار سرود و شعر
فروزان می دارند.
به انديشيدن ، خطر مكن .
روزگار غريبی است نازنين
آنكه بر در می كوبد شباهنگام
به كشتن آمده است .
نور را در پستوی خانه نهان بايد كرد
آنك ، قصابان اند
بر گذرگاه ها مستقر
با كنده و ساتوری خون آلود
روزگار غريبی ست ، نازنين
و تبسم را بر لب ها جراحی می كنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوی خانه نهان بايد كرد
كباب قناری
بر آتش سوسن و ياس
روزگار غريبی ست ، نازنين
ابليسِ پيروزمست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است .
خدا را در پستوی خانه نهان بايد كرد
شاملو
به ...
به سادگی شقایق ، همیشه باخته ام
به نبض این دل عاشق ، همیشه باخته ام
به کندی کلمات و به سرعت پایان
به بخل روح دقایق ، همیشه باخته ام
نمی شود که بگویم گناه ثانیه هاست
به این سپیده صادق ، همیشه باخته ام
که گفته است که دریا ، نماد ویرانیست ؟
به پایداری قایق ، همیشه باخته ام
غزل ، سلام سخن را ، همیشه پاسخگوست
به شوکران حقایق ، همیشه باخته ام
منبع : بام نیلی قفس
همیشه
همیشه پنجره بازست ، تا زمان برسد
صدای گریه دردم ، به آسمان برسد
همیشه چشم به راهم ، که عابری با شوق
به یاد صاحب خانه ، بی امان برسد
نگاه و صندلی و میز و عینک و گلدان ،
نشسته ام به امیدی که میهمان برسد
کتاب حافظ و شمع و تفا ل و تکرار ،
کجاست دلشده ای که به ساربان برسد
سراب تفته و گرما ، پرنده خسته و زار ،
چه می شود که خدایا ، به آشیان برسد
فقط صفای دلم را به من ببخشایید
چه غم که ارث دو دنیا ، به این و آن برسد
غزل همیشه بهانه ، که شرح تنهایی ،
ز عمق سینه شاعر ، تا زبان برسد
منبع : بام نیلی قفس
بوسة ناسيراب
بدترين ناكامي
بوسة ناسيراب است
ناخوشتر از نبوسيدن.
آن كس كه تو را
ديدونبوسيد
درتنهايي پوسيد.
چه پارساست
و زيانكار
كه در ميان بازوان
نكشاندت به كامخواهي.
زيانكار است او.
10 شهريور 85
تو را چه بنامم؟
تو از قبيله ي عشقي
تو از تبار سحر
تو را چه بنامم
هميشه مانده به ياد ؟
10 شهريور 85
آیه های تمنا
تنت آيه هاي تمنّا
لبت اسير سكوت
نگاه مضطربت را
از آسمان برگير.
بيا كه در دل من
خانه خواهي كرد.
10 شهريور 85
پس از باران
مي بيني
اين تويي
مرا به شعر رساندي
پس از باران
10 شهريور 85
تکیه گاه اندوه
دلم گرفته
هواي گريه دارد
چشم.
كجاست سينه اي
تا تكيه گاه اندوهم شود ؟
10 شهريور 85
نگاه تو
نگاه تو شور شبانه اي دارد
لبان خموشت ، شراب شيرازم
سكوت تو نبض حيات من است.
صداي صبحي تو
به گوش شبم.
10 شهريور 85
غم
غم درون ديده ات
هزار بار ، هزار بار
زشادي ترانه هاي كودكي
و كودكان شاد هر ترانه اي
براي اين مسافرشب نگاه تو
ديدني تر است.
غمت عزيز و
دوست داشتني است.
هزار بار ، هزار بار
از هر آنچه شادي است
به جان خريدني است.
16شهريور85
زیبایی تو
رسم زمونه
رسول نجفيان
عجب رسميه رسم زمونه
قصه برگ و باد خزونه
ميرن آدما‚ از اونا فقط
خاطره هاشون به جا مي مونه
كجاست اون كوچه ‚ چي شد اون خونه
آدماش كجان خدا مي دونه
بوته ي ياس باباجون هنوز
گوشه ي باغچه توي گلدون
عطرش پيچيده تا هفت تا خونه
خودش كجاهاست خدا مي دونه
ميرن آدما ‚ از اونا فقط
خاطره هاشون به جا مي مونه
تسبيح و مهر بي بي جون هنوز
گوشه ي طاقچه توي ايوونه
خودش كجاهاست خدا مي دونه
خودش كجاهاست خدا مي دونه
ميرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا مي مونه
پرسيد زير لب يكي با حسرت
پرسيد زير لب يكي با حسرت
از ماها بعد ها چه يادگاري
مي خواد بمونه خدا مي دونه
ميرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا مي مونه
ميرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا مي مونه


