تبليغاتX
آواز باد و باران

اجساد : پاره ای از رمان " سرگذشت پسران عشق "

 قاضی ربيحاوی

...اما پدر خيلی بد موقع مُرد، بدترين زمان برای مُردن يک بهايی در اون شهر کوچک چون ناگهان خبر ناگواری شنيده شده بود. خبر وقتی پخش شد که پدر هنوز زنده بود
 
گفت "جُرم من اينه که بهايی هستم. همين. با اينحال حتی با وجود اين مُهرروی پيشونی هم می تونستم اونجا بمونم وزندگی کنم چون ازهمه چيزش خوشم مياد ازمحله مون ازکوچه پس کوچه های پُرازدرخت پُر ازگياه ازدخترهای همسايه ازبروبچه های همکاراداره، خيلی متاسفم که مجبورشدم فرارکنم ازجايی که اينقدر دوست دارم، جايی که خواهرهام هنوز اونجا هستن، من عاشق خواهرهام هستم، توی همين چند هفته که دورم ازهمه می فهمم که چقدر سخته دوری ازاونجا، فکرش را نمی کردم روزی مجبوربشم ازوطن خودم فرارکنم؟ وقتی داشت انقلاب ميشد پدرم چيزهای بدی حس کرده بود، دلش نمی خواست من وخواهرهام بريم توی تظاهرات، ما را از قدرت گرفتن آخوندها می ترسوند اما ما به حرف او توجه نمی کرديم و توی تظاهرات شرکت می کرديم و داد و فرياد ومرگ بر شاه هم سرميداديم، فقط خواهربزرگم ميفهميد که پدرچی ميگه و با اوهمعقيده بود، پدرگفت اينها ازخيلی قديم با بهايی ها دشمنی دارن حتی دردوره قاجارهم ما ازجانب ملاها وشيعه های افراطی مورد اذيت و آزاربوديم.


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط تباشا | 16:35 | چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 •

هم بند

تابستان 1363 بود . تازه از زندان رجائی شهر به زندان اوین منتقل شده بودم . زیر بازجوئی بودم . نزدیک ظهر بود که بازجوئی متوقف شد و برای نهار به دادسرا منتقل شدم . نگهبان زندانی ها را به صف کرد و به دستشوئی برد . آب اوین یخ بود و وقتی دستم را زیر شیر آب بردم احساس خوشایندی کردم . آب شیری که در سلول انفرادی آسایشگاه بود بوی عجیبی می داد که با بوی فاضلاب زیر آن مخلوط می شد و در تمام مدت بازداشتم از شستن دست و صورت با آن اکراه داشتم . اما شیر آب دادسرا سرد و مطبوع بود. با لذت آب خنک را به صورت ورم کرده ام زدم. احساس می کردم که درد صورتم کاهش پیدا می کند .

ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط تباشا | 6:18 | چهارشنبه یکم خرداد 1387 •

کوچه

 

 گفت : «مي ... مي خوري مـ ... مـ ... محبوبه ؟»
كيسه‌ي پفك را گرفت جلوم . گفتم : «بچه شدي تو هم ؟» . دستش را عقب كشيد . يك سال مي شد كه عروسي كرده بوديم . از روي مبل بلند شد . قد بلند بود و لاغر . رفت كنار پنجره و پرده كركره را بالا داد . نور ، هجوم آورد توي هال . تلويزيون روشن بود . گفت : «تا ... تا ... تازه اومـ ... مدن ؟ » .
نگاهش به پايين بود . به خانه‌ي ويلايي آن طرف كوچه انگار . چند ماهي بود كه خالي بود . گفتم : «دو سه روزي مي شه . تو ماموريت بودي» . توي يك شركت ساختماني كار مي كرد . از كيسه‌ي پفكي كه دستش گرفته بود ، يكي برداشت : «چند نـ ... نفرن؟ » .


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط تباشا | 22:4 | سه شنبه پانزدهم آذر 1384 •

رسم عاشقي

 
پير مردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني مي گذشت . سالكي را بديد كه پياده بود
ير مرد گفت : اي مرد به كجا رهسپاري ؟
سالك گفت : به دهي كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت مي ورزند و زنان خود را از ارث محروم مي كنند
پير مرد گفت : به خوب جايي مي روي
سالك گفت : چرا ؟
پير مرد گفت : من از مردم آن ديارم و ديري است كه چشم انتظارم تا كسي بيايد و اين مردم را هدايت كند
سالك گفت : پس آنچه گويند راست باشد ؟
پير مرد گفت : تا راست چه باشد

ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط تباشا | 19:49 | سه شنبه پانزدهم آذر 1384 •

RSS