با بهاییها در مسیر زندگی(۲ ) با بهائیها در زندان ( بخش نخست )
rezafani@yahoo.com
بخش یک - بازداشتگاه سپاه
من در اولین سری از موج دوم دستگیریهای فعالین حزب توده ایران در روز هفتم اردیبهشت سال ۱۳۶۲ دستگیر شدم.
انتقال به اتاق عمومی
تقریبا چهارماه و نیم از دستگیریام میگذشت که از سلول انفرادی به اتاق عمومی منتقل شدم. این اتاقها که به اتاق عمومی معروف شده بود، در واقع کلاسهای درسی دبیرستان عَلَم سابق بود. در کنار هر اتاق دو تا توالت و دستشویی در بخش مجزایی وجود داشت. این قسمت توسط یک در آهنی که پنجره کوچکی در بالای آن بود به اتاق ما وصل میشد. همین راهرو کوچک که به توالت و دستشویی منتهی میشد نیز با درب آهنی دیگری که به جای درب سابق کلاس درسی بود، به راهرویی وصل می شد که در گذشته بخشی از حیاط دبیرستان بود.
درب مابین اتاق ما و دستشوییها معمولا باز بود و ما در اتاق عمومی به دستشویی دسترسی داشتیم. فقط زمانی که بچههایی را که در راهرو بصورت چشم بسته نشسته بودند را برای استفاده از توالت و دستشویی به این اتاقها می آوردند، درمابین را میبستند که نتوانیم همدیگر را ببینیم.
ادامه مطلب
زنانی که در راه آزادی عقیده تا پای جان ایستادند
سهیلا وحدتی
روز ۲۸ خرداد ماه سالگرد اعدام ده زن است که در سال ۱۳۶۲ در زندان عادل آباد شیراز به 'جرم' عقیدتی، بهائی بودن، اعدام شدند. بیست و پنج سال پس از این اعدام گروهی، یادشان را گرامی میداریم و آنها را به عنوان مبارزان از جان گذشتهی راه آزادی عقیده در میهنمان به یاد میآوریم. این زنان، از مونای ۱۷ ساله تا عزت ۵۷ ساله، بخشی از تاریخ ما هستند و تا پای جان برای دفاع از حق داشتن عقیده و باور خویش ایستادند. و آنچه بر آنان رفت در صفحهای از تاریخ کشور ما جای گرفته که امیدواریم هرگز تکرار نشود!
ادامه مطلب
در رابطه با بيست و پنجمين سالگرد اعدام ١٠ زن و ٦ مرد بهائی ايرانی در جمهوری اسلامی
بيانيه سازمان سوسياليست های ايران
سازمان سوسياليست های ايران، خاطره ١٠ زن و ٦ مرد بهائی ايرانی که در ٢٥ سال قبل در روز های ٢٨ و ٢٦ خرداد١٣٦٢ در زندان عادل آباد شيراز به «جرم» عقيدتی ، بهائی بودن حلق آويز شدند، گرامی می دارد و رژيم جمهوری اسلامی ايران را به خاطر اين جنايت ضد بشری که کاملا در مغايرت با اهداف ، خواسته ها و شعارهای انقلاب بهمن ١٣٥٧ بود، محکوم می کند و بروان آن جانباختگان درود مي فرستد!
ادامه مطلب
اجساد : پاره ای از رمان " سرگذشت پسران عشق "
...اما پدر خيلی بد موقع مُرد، بدترين زمان برای مُردن يک بهايی در اون شهر کوچک چون ناگهان خبر ناگواری شنيده شده بود. خبر وقتی پخش شد که پدر هنوز زنده بود
گفت "جُرم من اينه که بهايی هستم. همين. با اينحال حتی با وجود اين مُهرروی پيشونی هم می تونستم اونجا بمونم وزندگی کنم چون ازهمه چيزش خوشم مياد ازمحله مون ازکوچه پس کوچه های پُرازدرخت پُر ازگياه ازدخترهای همسايه ازبروبچه های همکاراداره، خيلی متاسفم که مجبورشدم فرارکنم ازجايی که اينقدر دوست دارم، جايی که خواهرهام هنوز اونجا هستن، من عاشق خواهرهام هستم، توی همين چند هفته که دورم ازهمه می فهمم که چقدر سخته دوری ازاونجا، فکرش را نمی کردم روزی مجبوربشم ازوطن خودم فرارکنم؟ وقتی داشت انقلاب ميشد پدرم چيزهای بدی حس کرده بود، دلش نمی خواست من وخواهرهام بريم توی تظاهرات، ما را از قدرت گرفتن آخوندها می ترسوند اما ما به حرف او توجه نمی کرديم و توی تظاهرات شرکت می کرديم و داد و فرياد ومرگ بر شاه هم سرميداديم، فقط خواهربزرگم ميفهميد که پدرچی ميگه و با اوهمعقيده بود، پدرگفت اينها ازخيلی قديم با بهايی ها دشمنی دارن حتی دردوره قاجارهم ما ازجانب ملاها وشيعه های افراطی مورد اذيت و آزاربوديم.
ادامه مطلب
سکوتم از رضایت نیست
شعری تازه از شهاب مقربین
پدرم ...
پدرم
سیزیف
میراث تو سنگین بود
اما توان آن را داشتم
بار تکرار خستهام میکرد
پس آن بار
که نفسزنان و عرقریزان
به اوج قلهاش کشاندم
خشمناک و عاصی
به قعر دره پرتابش کردم
و آسوده بال و سبک
به کوهپایه بازگشتم
پدرم
سیزیف
میراث تو
باری
سنگین بود
اما توان آن را داشتم
این بار نمیدانم
با شانههای خالی چه کنم
۶ خرداد ۱۳۸۷
غصّۀ ما به سر رسید
آهای کلاغ قصّه ها
قصّۀ ما به سر رسید
غصّه نخور
تو هم به خونه ت می رسی
تو هم به خونه ت می رسی
قصّۀ ما چیزی نبود
جز هوس هوش خدا
خونۀ تو
أمّا کجاس؟
آهای کلاغ قصّه ها
قربونی قصّۀ ما
قصّه هنوز مونده ، ولی
رو شاخه های خشک خاطرات ما
خونۀ توست
آهای کلاغ قصّه ها
غصّه نخور
تو هم به خونه ت می رسی
غصّۀ ما به سر رسید
قصّه هنوز مونده ، ولی . . .
14 خرداد 87
شوق دیدار
تباشا
مرگُ از تو تاقچۀ اتاق من
دزدید و رفت
رفت و جاش برام فقط خاطره موند
صدای پاش رو هراس باغچه ها
شوق دیدارشُ باز رَج می زنه تو چشم من
مرگُ از تو تاقچۀ اتاق من
دزدید و رفت
کوچه مون پر شده از هوای او
آسمون ریسه می بنده تا بیاد
أمّا من خوابم و باز ندیدمش
صبح فقط بوشُ شنفتم از گُلا
مرگُ از تو تاقچۀ اتاق من
دزدید و رفت
14 خرداد 87
تو شبای بی ستاره ام
تو شبای بی ستاره ام
چه شهابی می پروندی
بیشۀ پاییز موهات
دل آهووشم و ...
تو چه ساکت و سبکرو
به هوای اون ستاره
به هوا پرکشیدی
رفتی تا اوج خدا
توی تنهایی قصه های بی بی
با همون که " یکّی بود "
شدی اون " یکی نبود "
تو با اون برق چشات
تو شبای بی ستاره ام
چه شهابی می پروندی
دل من هواتو کرده
هوس چشاتو کرده
14 خرداد 87
خواسته ی سرباز از رئیس جمهور آمریکا
آقای کین تین فرند توضیح داد که این خانم به خاطر شرکت در کانونشن ، فرزندانش را در خانه اش به سر پرستی فرزند بزرگترش تنها گذاشته است و چون حالا دیگر شب فرامی رسد و شاید وسیله نقلیه پیدا نشود جادارد که او را ببریم به ده و به خانه اش برسانیم و بهتر است که با ما همراهی کنی .
ادامه مطلب
آخه واسه چی صفر شدی؟
ابراهیم نبوی e.nabavi@roozonline.com - یکشنبه 12 خرداد 1387 [2008.06.01]
فاطمه رجبی: آمدن احمدی نژاد امتحان الهی بود .
محمود بچه درس خوان و نجیبی بود، او هر روز صبح زود از خواب بیدار می شد و پس از نماز به مدرسه می رفت و درس اش را می خواند و همیشه سر همه جلساتی که مصلحت نبود، حاضر می شد. او آن قدر شاگرد منظمی بود که شمسی خانم پهلوان خاله عزیزش به او می گفت، شما معجزه هزاره سوم می باشید. تا این که در سال سوم در امتحانات آخر سال حاضر شده و خاله فاطی اش گفت: این یک امتحان الهی است. اما وقتی کارنامه سال سوم را آقای ناظم به او داد، گفت: برو و ولی ات را بیاور، وگرنه سال بعد را نمی توانی بگذرانی. محمود خیلی ناراحت شد و به خانه آمد و کارنامه را نشان ولی خودش " آقا ولی" داد. ولی آقا محمود پس از نگاهی که به آن کارنامه نمود، عصبانی شده و با یک ترکه پشت دست او کتک نموده و از وی سؤال کرد:
ادامه مطلب
سه گوشهی چهار پهلو؟
“روشنفکر دینی”: “سه گوشهی چهار پهلو”؟!
یا انسان ِ بالدار”؟! یا چی ؟! یا کی؟!
نامه سرگشاده ای به دکتر عبدالکریم سروش
اسماعیل خوئی
• گرفتاری در این است که او هم خدا را میخواهد، هم خرما را: هم این جهان را، هم آن جهان را، هم “علم” را هم “ناعلم” یا “فرا علم” را. و این نمیشود، آقای دکتر! نمیشود…
درود بر شما،
نخستین و واپسین باری که شما را از نزدیک دیدم در روزی بود، چند ماه یا نزدیک بهیک سالی پس از انقلاب ِ ملّاخور شدهی ۲۲ بهمن ۱٣۵۷، که، همراه با مردی که “حاج آقا” میخواندیدش، و ریش انبوه و موی ژولیدهای داشت و کت و شلواری تیره رنگ و خاکآلودش به تن او زار می زد، به دانشگاه تربیت معلم آمدید.
استادان آن دانشگاه مرا به سخنگوییی خود بر گزیده بودند تا با شما و همکارتان دربارهی “انقلاب فرهنگی”ی نزدیک شونده گفت و گو کنم.
در سراسر گفت و گو، که هیچ دراز هم نبود، شما خاموش بودید و بهیاد دارم، چهرهی شما بر افروخته و سرخ بود، ندانستم از شور و شادیی پیروزیی انقلاب یا از شرمندگی از کاری که بر دوشِ هوش و وجدان ِ خویش گرفته بودید.
ادامه مطلب
چهار شعر از شهاب مقربین
|
(1) برفی سنگین نشست درختی زیبا شد درختی شکست (2) برف نشسته روی جباب چراغ کلاغ روی نیمکت سنگی درختان انگار نیستند رفته اند از پارک جلوی خانه ی من به زمستانی بی انتها (3) تو را جست و جوی کدام گم شده تا این جا آورده است نیمکتی در ابتدای بعد از ظهر سایه روشن درختی که در باد می تپد کسی پوشیده در گرگ و میش که می آمد بر شن ریز زیر درخت ها کدام گمشده تا این جا تو را آورده است برگشته ای و خوابت برده روی این نیمکت که چیزی نمانده است نه بعد از ظهر نه سایه و نه هیچ (4) سنجاقکی نشسته روی کاغذ لرزان در دستم با بال های زلال و چشمان هراسناک شعری شده است چه کنم که بماند سنجاقی به تیره ی پشتش فرو می کنم که تیره کند زلال بال و نگاهش را و دیگر نماند هیچ مگر شعر مرده ای برکاغذ یا مجالش دهم که پرواز کند و هم چنان در سکوت خویش بماند این کاغذ سفید |
خاطراتی از همزیستی با بهاییها در زندان
بهاییها هم از «نجسها» بودند
منیره برادران
در دهه ۶۰ یک نوع همزیستی تنگاتنگ بین ما، زندانیان چپ و بهاییها در زندان اوین برقرار بود. اتاقها و بندهامان مشترک و از اتاق زندانیهای مسلمان جدا بود.
این همزیستی البته اختیاری نبود، بلکه به اراده مقامات بود که نکته مشترکی بین ما زندانیهای «کافر» و بهایی یافته بودند: ما هر دو «نجس» محسوب میشدیم و مسلمانها باید از ما دوری می کردند. با این کشف بزرگ، ما و زندانیان بهایی در یک طبقهبندی قرار میگرفتیم.
ادامه مطلب
در این بن بست
دهانت را می بويند
مبادا گفته باشی دوستت دارم.
دلت را می پویند
روزگار غريبی است نازنين
و عشق را
كنار تيرك راهبند
تازيانه می زنند.
عشق را در پستوی خانه نهان بايد كرد
در اين بن بست كج و پيچ سرما
آتش را
به سوخت بار سرود و شعر
فروزان می دارند.
به انديشيدن ، خطر مكن .
روزگار غريبی است نازنين
آنكه بر در می كوبد شباهنگام
به كشتن آمده است .
نور را در پستوی خانه نهان بايد كرد
آنك ، قصابان اند
بر گذرگاه ها مستقر
با كنده و ساتوری خون آلود
روزگار غريبی ست ، نازنين
و تبسم را بر لب ها جراحی می كنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوی خانه نهان بايد كرد
كباب قناری
بر آتش سوسن و ياس
روزگار غريبی ست ، نازنين
ابليسِ پيروزمست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است .
خدا را در پستوی خانه نهان بايد كرد
شاملو
راز هستی در شعر خیام
حسن ممتاز
شعر خیّام ، شعر تأمّل است و پرسش . شعر اجمال است و نکته سنجی . به همین لحاظ به فلسفه می ماند و گوینده اش نیز به فیلسوفان . خیّام را فیلسوف نامیده اند و به اعتبار همین نگاه پرسشگر و تأمّل ورزانه ای است که شعر او به ما می بخشد و نه به معنای متعارف و رسمی که از فلسفه و فیلسوف سراغ داریم . خیّام ، مانند فیلسوف رسمی ، هیچ دستگاه منسجم فلسفی به ما نداده است و از مباحث گوناگونی هم که در فلسفه و حلقه های فلسفی مرسوم است جز چند پرسش خاصّ ، چیز دیگری نگفته است .
ادامه مطلب
هم بند
ادامه مطلب

