تبليغاتX
آواز باد و باران

رسم زمونه

رسول نجفيان

عجب رسميه رسم زمونه
قصه برگ و باد خزونه
ميرن آدما‚ از اونا فقط
خاطره هاشون به جا مي مونه
كجاست اون كوچه ‚ چي شد اون خونه
آدماش كجان خدا مي دونه
بوته ي ياس باباجون هنوز
گوشه ي باغچه توي گلدون
عطرش پيچيده تا هفت تا خونه
خودش كجاهاست خدا مي دونه
ميرن آدما ‚ از اونا فقط
خاطره هاشون به جا مي مونه
تسبيح و مهر بي بي جون هنوز
گوشه ي طاقچه توي ايوونه
خودش كجاهاست خدا مي دونه
خودش كجاهاست خدا مي دونه
ميرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا مي مونه
پرسيد زير لب يكي با حسرت
پرسيد زير لب يكي با حسرت
از ماها بعد ها چه يادگاري
مي خواد بمونه خدا مي دونه
ميرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا مي مونه
ميرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا مي مونه

!! نوشته شده توسط تباشا | 10:38 | چهارشنبه بیست و یکم دی 1384 •

لحظه ي ديدار

 

لحظه ي ديدار نزديك است

باز من ، ديوانه ام
  مستم

باز مي لرزد دلم ، دستم
 
                                    باز گويي در جهان ديگري هستم

هاي !
  نخراشي به عقلت گونه ام را تيغ

آي !
    نپريشي صفاي زلفكم را دست

آبرويم را نريزي دل
 
                    اي نخورده مست
 
لحظه ي ديدار نزديك است .

!! نوشته شده توسط تباشا | 7:32 | چهارشنبه بیست و یکم دی 1384 •

RSS