در كوچه ي بي انتها
" كجاست آن كوچه ؟
چي شد آن خونه ؟
آدماش كجان؟
خدا مي دونه. " ( رسول نجفيان )
* * * * *
" كوچه " براي هم نسلان من و پيش از آن يادآور روزهاي كودكي است . براي ما كه هنوز در همان حياط هاي كوچك يا بزرگ ايراني زندگي مي كرديم ؛ با اتاق هايي در دو يا سه طرف حياط ؛ كوچه نيز بخشي از اين محيط بود ، حياط بزرگ تر مان بود. نشانه ي حيات اجتماعي مان بود .حياط خانه مان با بيست بچه ي قد و نيم قد فاميل عرصه ي زندگي خويشاوندي بود و كوچه عرصه ي جامعه . كوچه ي ما نمونه ي كوچكي بود از جامعه ي ايران ، اهالي از سه مذهب مختلف بودند . با هم ارتباط داشتيم ، گاه خوب و حسنه ، گاه بد و بي تسامح و دلآزار كه بيشترين زيانش را ما بچه ها مي كرديم كه بايد دوستي ها را نبينيم و از كنار هم سرد و بي سلام بگذريم .
ادامه مطلب
کوچه
گفت : «مي ... مي خوري مـ ... مـ ... محبوبه ؟»
كيسهي پفك را گرفت جلوم . گفتم : «بچه شدي تو هم ؟» . دستش را عقب كشيد . يك سال مي شد كه عروسي كرده بوديم . از روي مبل بلند شد . قد بلند بود و لاغر . رفت كنار پنجره و پرده كركره را بالا داد . نور ، هجوم آورد توي هال . تلويزيون روشن بود . گفت : «تا ... تا ... تازه اومـ ... مدن ؟ » .
نگاهش به پايين بود . به خانهي ويلايي آن طرف كوچه انگار . چند ماهي بود كه خالي بود . گفتم : «دو سه روزي مي شه . تو ماموريت بودي» . توي يك شركت ساختماني كار مي كرد . از كيسهي پفكي كه دستش گرفته بود ، يكي برداشت : «چند نـ ... نفرن؟ » .
ادامه مطلب
رسم عاشقي
پير مردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني مي گذشت . سالكي را بديد كه پياده بود
ير مرد گفت : اي مرد به كجا رهسپاري ؟
سالك گفت : به دهي كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت مي ورزند و زنان خود را از ارث محروم مي كنند
پير مرد گفت : به خوب جايي مي روي
سالك گفت : چرا ؟
پير مرد گفت : من از مردم آن ديارم و ديري است كه چشم انتظارم تا كسي بيايد و اين مردم را هدايت كند
سالك گفت : پس آنچه گويند راست باشد ؟
پير مرد گفت : تا راست چه باشد
ادامه مطلب


