تبليغاتX
آواز باد و باران
ادبي ، خاطرات ، روزنامه نگاري

ه- الف- سایه

در من کسی پیوسته می گرید

این من که از گهواره با من بود
این من که با من
تا گور همراه است
دردی ست چون خنجر
یا خنجری چون درد
همزادِ خون در دل
ابری ست بارانی
ابری که گویی گریه های قرن ها را در گلو دارد
ابری که در من
یکریز می بارد
شب های بارانی
او با صدای گریه اش غمناک می خواند
رودی ست بی آغاز و بی انجام

با های های گریه اش در بی کرانِ دشت می راند

 

پیری حکایت گوست
کز کودکی با خود مرا می برُد
در باغ های مردمی گریان
اما چه باغی ؟ دوزخی کانجا
هر دم گلی نشکفته می پژمرد
مرغی ست خونین بال

کز زیرِ پر چشمش

 

اندوهناکِ سنگباران هاست 


او در هوای مهربانی بال می آراست

- کی مهربانی باز خواهد گشت ؟
- نه ، مهربانی
آغاز خواهد گشت
از عهدِ آدم 
تا من که هر دم
غم بر سرِ غم می گذارم 


آن غمگسارِ غمگساران را به جان خواندیم 

وز راه و بی راه
عاشق وش از قرنی به قرنی سوی او راندیم

وان آرزوانگیزِ عیار

 

هر روز صبری بیش می خواهد ز عاشق
دیدار را جان پیش می خواهد ز عاشق
وانگه که رویی می نماید
یا چشم و ابرویی پری وار
باز نمی دانند
نقشش نمی خوانند
دل می گریزانند ازو چون وحشتی افتاده در آیینه ی تار !


هرگز نیامد بر زبانم حرفِ نادلخواه

اما چه گفتم ؟ هر چه گفتم ، آه
پای سخن لنگ است و دست واژه کوتاه است
از من به من فرسنگ ها راه است
خاموشم اما
دارم به آوازِ غم خود می دهم گوش 
وقتی کسی آواز می خواند
خاموش باید بود
غم داستانی تازه سر کرده ست
اینجا سراپا گوش باید بود :
- درد از نهادِ آدمیزاد است !


آن پیرِ شیرین کارِ تلخ اندیش

حق گفت ، آری آدمی در عالمِ خاکی نمی آید به دست ، اما 


این بندیِ آز و نیازِ خویش

هرگز تواند ساخت آیا عالمی دیگر ؟
یا آدمی دیگر ؟ ...
- ای غم ! رها کن قصه ی خون بار !


چون دشنه در دل می نشیند این سخن اما

من دیده ام بسیار مردانی که خود میزانِ شأنِ آدمی بودند 


وز کبریای روح برمیزانِ شأنِ آدمی بسیار افزودند 

- آری چنین بودند
آن زنده اندیشان که دستِ مرگ را بر گردنِ خود شاخِ گل کردند 


و مرگ را از پرتگاهِ نیستی تا هستیِ جاوید پُل کردند 

- ای غم ! تو با این کاروانِ سوگواران تا کجا همراه می آیی ؟ 


دیگر به یادِ کس نمی آید 


آغازِ این راهِ هراس انگیز

چونان که خواهد رفت از یادِ کسان افسانه ی ما نیز !
- با ما و بی ما آن دلاویزِ کهن زیباست 


در راه بودن سرنوشتِ ماست 

روزِ همایونِ رسیدن را 
پیوسته باید خواست
- ای غم ! نمی دانم

روزِ رسیدن روزیِ گامِ که خواهد بود 


اما درین کابوسِ خون آلود 


در پیچ و تابِ این شبِ بن بست 


بنگر چه جان های گرامی رفته اند از دست !

دردی ست چون خنجر
یا خنجری چون درد
این من که در من
پیوسته می گرید
در من کسی آهسته می گرید
نوشته شده توسط تباشا در ساعت 16:43 | پیوند  | 

هاينريش بل 

برگردان: بيژن قديمي

 

  شما از من مي‌پرسيد مهم‌ترين رويداد سال از نظر فرهنگي و اجتماعي کدامست. چرا اين دو بايد از يکديگر مجزا باشند، مگر فرهنگ و جامعه را مي‌توان از يکديگر مجزا کرد؟ همان‌گونه که هنر و جامعه را نمي‌توان تا ابد از يکديگر جدا نگاه داشت، اين دو نيز از يکديگر جدايي ناپذيرند.
  از نظر من مهم‌ترين رويداد فرهنگي و همين‌طور مهم‌ترين رويداد اجتماعي سال، ملاقاتي است که من هر سال از دوستم جغد برفي در باغ‌وحش اين جا به عمل مي‌آورم!
  آن چه که مرا به سويش مي‌کشاند و يا او مرا به بارگاهش مي‌پذيرد- زيرا او هميشه پذيراي کسي نيست و هر کسي را هم نمي‌پذيرد- اين است که اوبسيار زيبا، پاک و بي‌آلايش و بسيار وحشي و هوشيار است. بي‌باک و نترس هم هست، گر چه نمي‌تواند در حال حاضر بي‌باکي‌اش را به کار بندد. حداقل مايحتاجي را که برايش در نظر گرفته‌اند، هر روزه در کنار قفسش مي‌گذارند.
  دربارة چه موضوعي با او به گفتگو مي‌نشينم؟
   مگر نويسندگان با يک جغد برفي دربارة چه چيزي مي‌توانند گفتگو کنند؟ طبيعتاَ دربارة مقولة تمام نشدني شکل و محتوا، امسال موضوع بحث ما دربارة شکل و محتواي آزادي بود.
  از جغد برفي پرسيدم آيا مانند پليکان و کوندور، او هم مرغزاري در اختيار دارد تا برفرازش در هواي آزاد پرواز کند. گفت بله، به او چنين پيشنهادي شده است. اما آن را رد کرده و ماندن در قفس را ترجيح داده است.
    مبهوت از اين سخن سکوت کردم؛ مانند اغلب اوقاتي که با اين دوست پاک و بي‌آلايش و زيبا و در عين حال هوشيار و وحشي به گفتگو مي‌نشستم، احساس حماقت به من دست داد. از من پرسيد مگر تو نديده‌اي بر سر پليکان و کوندور

نوشته شده توسط تباشا در ساعت 16:30 | پیوند  | 

(بچه ها بعضی قسمتهاش خیلی دخترونس، پیشاپیش از پسر کوچولوهای اون روزها معذرت! مدت ها بود یک ایمیل این قدر بهم نچسبیده بود! امیدوارم لذت ببرید. من لا به لای این جمله ها هر چیزی خودم یادم میومد رو هم اضافه کردم. شما هم همین کارو بکنید ببینیم چیا یادمون میاد :)   )

 

نیوشا

 

 

 

شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم

 

شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم

 

شما یادتون نمیاد، یک مدت مد شده بود دخترا از اون چکمه لاستیکی صورتیا می پوشیدن که دورش پشمالوهای سفید داره !

 

شما یادتون نمیاد، تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه هه که دستشو میذاشت پشتش و ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار میرفت و مینوشت برنامه کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ...

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تباشا در ساعت 16:24 | پیوند  | 


یه بنده خدایی میره تیمارستان، میبینه یه نفر داره هی راه میره و کبری کبری نجوا میکنه !
از پرستار سئوال میکنه این مشکلش چیه !؟
پاسخ میشنوه که این عاشق کبری بوده و ناکام مونده
اون بنده خدا کمی میره جلوتر، میبینه یکی رو با زنجیر بستنش به تخت و این هی به شدت خودش رو میکشه بالا و نعره میزنه کبری‌ی‌ی‌ی … کبری‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی !! …
از پرستار میپرسه این مشکلش چیه !!!؟
جواب میشنوه که این با همون کبری که بیمار اولی بهش نرسیده، ازدواج کرد !

نوشته شده توسط تباشا در ساعت 16:20 | پیوند  | 

سلام خسرو جان

بي‌خبر گذاشتي و رفتي. بدون خداحافظي!

دو هفته پيش هم كه آخرين جايزه‌ات رو گرفتي، روي صحنه لام تا كام حرف نزدي. از گوشه صحنه اومدي بالا و آروم جايزه‌ات را گرفتي؛ براي سي سال حضور پرشور و شوقت در سينمايي كه اين روزها چندان شور و شوقي در آن نيست.

فقط لبخند زدي و رفتي پايين و لاي جمعيت گم شدي. خوب اگه قرار بود بري و پشت سرت رو هم نگاه نكني، چند كلمه‌اي براي ما كه پشت سرت بوديم، حرف مي‌زدي!

يادمه وقتي آمدي رو صحنه، حالت خوب بود.

آخه يكي دو بار ديگه كه اين اواخر روي صحنه اومدي و ديدمت، حالت زياد خوب نبود. ولي اين دفعه، همه خوشحال شديم. فقط نمي‌دونستيم داري ميري. نمي‌دونم خودت مي‌دونستي يا نه. مي‌گن آدماي خوب قبل از رفتن، حال‌شون خيلي خوب مي‌شه؛ چون دارن مي‌رن يه جاي خوب. ما از كجا بايد مي‌فهميديم كه اين حال خوب نشانه‌ي چيه؟ هميشه بعد از اين‌كه اتفاق مي‌افته، مي‌فهميم. ولي فكر كنم خودت مي‌دونستي؛ چون هيچي نگفتي و اون‌جوري فقط لبخند زدي. شايد داشتي خداحافظي مي‌كردي و ما نمي‌فهميديم. ولي چه خداحافظي باشكوهي! خيلي‌ها آرزو دارن در اوج خداحافظي كنن؛ اما نمي‌تونن. شايد هم اون لبخند همين معنا رو داشت. شايد اگر حرف مي‌زدي، همه‌ي خداحافظي‌ات مي‌شد همون چند تا كلمه؛ ولي چون هميشه شاعر بودي، فقط مهربان و با سپاس نگاه كردي و لبخند زدي. حالا كه فكر مي‌كنم، مي‌فهمم اين‌جوري بيش‌تر حرف زدي.

من هي بايد از تو ياد بگيرم. يادته سال‌ها پيش وقتي از مشهد به تهران آمدم، تو روي صحنه‌هاي تئاتر مي‌درخشيدي. من كلي دويدم تا روي صحنه بيام و ديده بشم.

بعدها هم كه تو روي پرده سينماها مي‌درخشيدي، باز هم من كلي دويدم تا روي پرده بيام و ديده بشم.

يادته من اولين فيلمم رو كه بازي كردم، تو «هامون» بودي. من يادمه كه در فيلم «كيميا»، دست منو مي‌گرفتي. كلي حال مي‌دادي كه رو بيام و ديده بشم. بعد هم فقط يك بار ديگه شانس داشتم در كنار تو بازي كنم؛ تو فيلم «درد مشترك»، چه بامسما.

ارتباط من با تو، مثل كوهنوردها با كوه‌هاست. هر قله‌اي رو كه فتح مي‌كنن، مي‌بينن پشتش يه قله‌ي بلندتر هست. من هرچي مي‌دوم، تو يه قدم جلوتري؛ مثل الآن. جلوتري ديگه عموجون. رفتي اون‌ور. نمي‌دونم چقدر ديگه بايد بدوم تا به اون‌ور برسم، تازه نمي‌دونم در چه وضعيتي ميام اون‌ور.

پس از اون‌ور يه دعايي براي من بكن. ميگن دعاي اون‌وري‌ها براي اين‌وري‌ها زودتر مستجاب مي‌شه. اين‌جوري كه تو رفتي، كلي «خدابيامرزي» و «يادش بخير» و «حال‌هاي خوب» و «يادهاي خوب» و .. بدرقه‌ي راهته.

من كه شاهدم، خودتم اگه حال‌شو داشته باشي، يه نگاهي به اين‌ور بندازي مي‌بيني.

دست پر رفتي ديگه. مي‌بيني چقدر از من جلوتري! كلي بايد بدوم تا موقع رفتن دستم پر باشه.

البته جات پيش ما خاليه. هنوز سينماي ايران كلي با تو كار داشت. ولي خوب مثل به دنيا آمدنه ديگه. موقعش كه برسه، بايد متولد بشيم. ما يه تولد رو ديديم؛ تو دو تا؛ تولدت مبارك.

مي‌دونم اون‌جا كلي از بر و بچه‌هاي سينما و تئاتر اومدن پيشوازت. حتما كلي هم تدارك ديدن.

ما كه اون دنيا به بازيگري‌مون ادامه مي‌ديم. اون‌جا هم حتما نمايش هست. اون‌وري‌هام حتما به سرگرمي احتياج دارن. پس اون‌جا بي‌كار نمي‌مونيم. وقتي مردم رو سرگرم مي‌كنيم و حال‌شون خوب مي‌شه. يه خدابيامرزي به ما و پدر و مادرمون مي‌گن ديگه. وقتي مردم تو خيابون تو رو مي‌ديدند و بي‌اختيار لبخند مي‌زدند، خودش خدابيامرزيه ديگه. وقتي مردم مي‌فهمن كه تو رفتي و ديگه ميون ما نيستي، گريه مي‌كنن و جاتو خالي مي‌كنن، خدابيامورزيه ديگه.

مي‌بيني خدا چه لطفي به تو داشته كه اين موقعيت و جايگاه ‌رو بهت داده. پس اون‌طرف هم حتما تحويلت مي‌گيره و مي‌بردت روي صحنه‌ها و پرده‌هاي اون‌جا، كه بازم مردم اون‌ور ببيننت و حال‌شون بهتر بشه و خدابيامرزي ادامه داشته باشه

به اميد ديدار

رضا كيانيان

نوشته شده توسط تباشا در ساعت 12:59 | پیوند  | 

 

مینو صابری

قرار بود مراسم خاکسپاری پیکر زنده‌یاد خسرو شکیبایی از ساعت ۹ صبح ‌یکشنبه مقابل تالار وحدت آغاز شود، اما مردم از چند ساعت قبل به این مکان مراجعه کرده بودند و لحظه به لحظه به خیل جمعیت حاضر در آن مکان اضافه می‌شد.

‌صدای پرویز پرستویی در فضا می‌پیچید و پیاپی از مردم درخواست می‌کرد تا با همکاری خود باعث شوند که مراسم هرچه باشکوه‌تر برگزار شود.


زمانی که آمبولانس حامل پیکر زنده‌یاد شکیبایی به محل رسید، مردم با هجوم بی‌موقع‌شان شرایط حاکم بر فضا را سخت‌تر کرده و باز هم صدای پرویز پزستویی بود که مردم را به سکوت و آرامش دعوت می‌کرد.

درست در همین لحظات بود که ‌اصغر بیچاره‌، عکاس پیشکسوت سینما نتوانست در آن ازدحام دوام بیاورد و با حال نه چندان مساعد به سختی از بین جمعیت خارج شد.

مراسم با قرائت قرآن آغاز شد و پس از آن حسین بختیاری ترانه‌ی «تا بهار دلنشین» را اجرا کرد و رو به جمعیت گفت خسرو این ترانه را بسیار دوست می‌داشت.

به گفته‌ي پرویز پرستویی، قرار بود در این مراسم مسعود کیمیایی، ژاله علو و سیروس الوند سخنانی ایراد کنند؛ اما به دلیل وضعیت حاکم بر محیط نتوانستند خود را به جایگاه برسانند و سخنرانی کنند.

ادامه مطلب را در رادیو زمانه ببینید

نوشته شده توسط تباشا در ساعت 12:32 | پیوند  | 

نخستین بار در نمایش تلویزیونی "مدرس" دیدمش . نشناختمش. باورش کردم. بدجور شگفت زده شده بودم . هیچ تفاوتی با یک آخوند نداشت. بخصوص وقتی در حال سخنرانی در مجلس با انگشت  کوچکش گوشش را می خاراند.

من هم مثل همه با "هامون" گرفتار شیوۀ بازی حسّی و صمیمانه اش شدم . آخرین بازیش را در" اتوبوس شب "پوراحمد دیدم . همچنان شگفت انگیز . با تلخی مهربانانه در لحن و چهره . خسته تر از همیشه . شاید یک پا بودنش در این نقش کمکش می کرد تا رنج بیماریش را پشت درد پایش پنهان - یا آشکار - کند .

بیشتر کارهایش را دیده ام . اخیرا برای بار دیگر "خواهران غریب "را دیدم . "کیمیا "را . "سرزمین خورشید" را . به یاد "کاکتوس "هایش افتادم و "در کنار هم " . " خانۀ سبز " ماندگارش و " سرزمین سبز " مظلومش که دیر دیده شد و به دل ننشست چون تاریخ مصرف سوژه اش گذشته بود . از کارهایش با لیالستانی خوشم نیامد و دنبال نکردم شان.

" یک بار برای همیشه " و " سارا " را تازگی ها دیده ام . به یاد گفته های نیکی کریمی بعد از نمایش " سارا " می افتم که از کمک ها و محبت های خسرو شکیبایی درطول ساخت فیلم یاد کرده بود و تلویحاً از بازیگر نقش مقابلش شکوه کرده بود که چنین نکرده بود . این روزها دوباره از زبان کارگردانان و بازیگران دیگر هم این منش انسانی او تجلیل شد .

نمی دانم چرا نتوانستم برای مراسم تشییعش بروم. دلم نیامد بروم . از شنیدن سوء استفاده های حکومتی از محبوبیّتش فرار کردم . حکومتیان همیشه گردونۀ قدرت و منافع خود را به اسب های راهوار هنرمندان محبوب می بندند و حتی از جسد آنها نیز به نفع خود بهره برداری می کنند . دیالوگ های زیبا و پرمغز و چکیدۀ حاتمی در " کمال الملک " که دیروز از تلویزیون خش شد وصف حال این رسم بی رسم در این سرزمین اهورائی است .

روحش شاد و یادش گرامی و پاینده باد که هیچ گاه از یادها نمی رود و همیشه زنده است .

نوشته شده توسط تباشا در ساعت 12:13 | پیوند  | 

rezafani@yahoo.com
بخش یک - بازداشتگاه سپاه


من در اولین سری از موج دوم دستگیری‌های فعالین حزب توده ایران در روز هفتم اردیبهشت سال
۱۳۶۲ دستگیر شدم.

انتقال به اتاق عمومی

تقریبا چهارماه و نیم از دستگیری‌ام می‌گذشت که از سلول انفرادی به اتاق عمومی منتقل شدم. این اتاق‌ها که به اتاق عمومی معروف شده بود، در واقع کلاس‌های درسی دبیرستان عَلَم سابق بود. در کنار هر اتاق دو تا توالت و دستشویی در بخش مجزایی وجود داشت. این قسمت توسط یک در آهنی که پنجره کوچکی در بالای آن بود به اتاق ما وصل می‌شد. همین راهرو کوچک که به توالت و دستشویی منتهی می‌شد نیز با درب آهنی دیگری که به جای درب سابق کلاس درسی بود، به راهرویی وصل می شد که در گذشته بخشی از حیاط دبیرستان بود.

درب مابین اتاق ما و دستشویی‌ها معمولا باز بود و ما در اتاق عمومی به دستشویی دسترسی داشتیم. فقط زمانی که بچه‌‌هایی را که در راهرو بصورت چشم بسته نشسته بودند را برای استفاده از توالت و دستشویی به این اتاقها می آوردند، درمابین را می‌بستند که نتوانیم همدیگر را ببینیم.



ادامه مطلب
نوشته شده توسط تباشا در ساعت 17:12 | پیوند  | 

 به یاد ده زن بهائی که در شیراز اعدام شدند

سهیلا وحدتی

روز ۲۸ خرداد ماه سالگرد اعدام ده زن است که در سال ۱۳۶۲ در زندان عادل آباد شیراز به 'جرم' عقیدتی،‌ بهائی ‏بودن، اعدام شدند. ‏ بیست و پنج سال پس از این اعدام گروهی، یادشان را گرامی می‌داریم و آنها را به عنوان مبارزان از جان گذشته‌ی ‏راه آزادی عقیده در میهن‌مان به یاد می‌آوریم. ‏ این زنان،‌ از مونای ۱۷ ساله تا عزت ۵۷ ساله، بخشی از تاریخ ما هستند و تا پای جان برای دفاع از حق داشتن ‏عقیده و باور خویش ایستادند. ‏ و آنچه بر آنان رفت در صفحه‌ای از تاریخ کشور ما جای گرفته‌ که امیدواریم هرگز تکرار نشود!

ادامه مطلب
نوشته شده توسط تباشا در ساعت 12:22 | پیوند  | 

بيانيه سازمان سوسياليست های ايران

سازمان سوسياليست های ايران، خاطره ١٠ زن و ٦ مرد بهائی ايرانی که در ٢٥  سال قبل در روز های ٢٨  و ٢٦ خرداد١٣٦٢ در زندان عادل آباد شيراز به «جرم» عقيدتی ، بهائی بودن حلق آويز شدند، گرامی می دارد و رژيم جمهوری اسلامی ايران را به خاطر اين جنايت ضد بشری که کاملا در مغايرت با اهداف ، خواسته ها و شعارهای  انقلاب بهمن ١٣٥٧ بود، محکوم می کند و بروان آن جانباختگان درود مي فرستد!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تباشا در ساعت 12:4 | پیوند  | 

 قاضی ربيحاوی

...اما پدر خيلی بد موقع مُرد، بدترين زمان برای مُردن يک بهايی در اون شهر کوچک چون ناگهان خبر ناگواری شنيده شده بود. خبر وقتی پخش شد که پدر هنوز زنده بود
 
گفت "جُرم من اينه که بهايی هستم. همين. با اينحال حتی با وجود اين مُهرروی پيشونی هم می تونستم اونجا بمونم وزندگی کنم چون ازهمه چيزش خوشم مياد ازمحله مون ازکوچه پس کوچه های پُرازدرخت پُر ازگياه ازدخترهای همسايه ازبروبچه های همکاراداره، خيلی متاسفم که مجبورشدم فرارکنم ازجايی که اينقدر دوست دارم، جايی که خواهرهام هنوز اونجا هستن، من عاشق خواهرهام هستم، توی همين چند هفته که دورم ازهمه می فهمم که چقدر سخته دوری ازاونجا، فکرش را نمی کردم روزی مجبوربشم ازوطن خودم فرارکنم؟ وقتی داشت انقلاب ميشد پدرم چيزهای بدی حس کرده بود، دلش نمی خواست من وخواهرهام بريم توی تظاهرات، ما را از قدرت گرفتن آخوندها می ترسوند اما ما به حرف او توجه نمی کرديم و توی تظاهرات شرکت می کرديم و داد و فرياد ومرگ بر شاه هم سرميداديم، فقط خواهربزرگم ميفهميد که پدرچی ميگه و با اوهمعقيده بود، پدرگفت اينها ازخيلی قديم با بهايی ها دشمنی دارن حتی دردوره قاجارهم ما ازجانب ملاها وشيعه های افراطی مورد اذيت و آزاربوديم.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تباشا در ساعت 16:35 | پیوند  | 

امروز چندبار این پیغام را در تماس های اینترنتی خود دیدم که می گفت :
" مدتی است بین این دو ضرب المثل گیر کرده ام که آیا ٬ سکوت نشانه ی رضایت است ٬ یا ٬جواب ابلهان ٬خاموشی است ٬ ؟ "
به نظر من :
۱ - سکوت ٬نشانه ی رضایت ابلهانه است .
۲ - سکوت ٬خاموشی ابلهانه است .
۳ - سکوت ٬جواب رضایت به ابلهان است .
۴ - سکوت٬ رضایت به ابلهان است .
۵ - سکوت ایرانیان در برابر زورمندان ابله است .
۶ - ابلهان زورمند ٬سکوت زیردستان خود را نشانه ی رضایت آنها می دانند .
۷ - به تاریخ سکوت ایرانیان٬ نگاهی کنید تا ببینید بلاهت زورمندان حاکم تا کجای تاریخ این سرزمین گسترده است .
۸ - به سکوت سرزمین ما در این دوران هم گوش کنید تا صدای نارضایتی را بشنوید. 
نوشته شده توسط تباشا در ساعت 18:44 | پیوند  | 

 
 

 پدرم ...

 

 

 

پدرم

سیزیف

میراث تو سنگین بود

اما توان آن را داشتم

بار تکرار خسته‌ام می‌کرد

 

پس آن بار

که نفس‌زنان و عرق‌ریزان

به اوج قله‌اش کشاندم

خشمناک و عاصی

به قعر دره پرتابش کردم

و آسوده بال و سبک

به کوه‌پایه بازگشتم

 

پدرم

سیزیف

میراث تو

             باری

سنگین بود

اما توان آن را داشتم

 

این بار نمی‌دانم

با شانه‌های خالی چه کنم

                                                                             ۶ خرداد ۱۳۸۷

نوشته شده توسط تباشا در ساعت 16:17 | پیوند  | 

 

 تباشا

 

آهای کلاغ قصّه ها

قصّۀ ما به سر رسید

غصّه نخور

تو هم به خونه ت می رسی

تو هم به خونه ت می رسی

 

 

قصّۀ ما چیزی نبود

جز هوس هوش خدا

خونۀ تو

أمّا کجاس؟

 

 

آهای کلاغ قصّه ها

قربونی قصّۀ ما

قصّه هنوز مونده ، ولی

رو شاخه های خشک خاطرات ما

خونۀ توست

 

 

آهای کلاغ قصّه ها

غصّه نخور

تو هم به خونه ت می رسی

غصّۀ ما به سر رسید

قصّه هنوز مونده ، ولی . . .

 

14 خرداد 87

نوشته شده توسط تباشا در ساعت 16:3 | پیوند  | 

تباشا

 

مرگُ از تو تاقچۀ اتاق من

دزدید و رفت

 

 

رفت و جاش برام فقط خاطره موند

صدای پاش رو هراس باغچه ها

شوق دیدارشُ باز رَج می زنه تو چشم من

 

 

مرگُ از تو تاقچۀ اتاق من

دزدید و رفت

 

 

کوچه مون پر شده از هوای او

آسمون ریسه می بنده تا بیاد

أمّا من خوابم و باز ندیدمش

صبح فقط بوشُ شنفتم از گُلا

 

 

مرگُ از تو تاقچۀ اتاق من

دزدید و رفت

 

 

14 خرداد 87

 

 

نوشته شده توسط تباشا در ساعت 16:2 | پیوند  | 

 تباشا

 

تو با اون برق چشات

تو شبای بی ستاره ام

چه شهابی می پروندی

 

 

بیشۀ پاییز موهات

دل آهووشم و ...

تو چه ساکت و سبکرو

به هوای اون ستاره

به هوا پرکشیدی

رفتی تا اوج خدا

توی تنهایی قصه های بی بی

با همون که " یکّی بود "

شدی اون " یکی نبود "

 

 

تو با اون برق چشات

تو شبای بی ستاره ام

چه شهابی می پروندی

 

 

دل من هواتو کرده

هوس چشاتو کرده

 

 

 

14 خرداد 87

 

نوشته شده توسط تباشا در ساعت 16:0 | پیوند  | 

 

در یکی از  سالهای دهۀ 1970 میلادی بود که بنده چون عضو هیات معاونت  به عنوان نماینده در کانونشن ملی کشور ال سالوادور شرکت کردم . در پایان جلسۀ دو روزه ؛آقای  کین تین فرند  - مهاجر خدوم و مؤمن آمریکائی -  از من خواست که او را  در رساندن یک خانم بومی به خانه اش با اتومبیل ایشان همراهی کنم . با کمال میل قبول کردم .

آقای کین تین فرند توضیح داد که این خانم به خاطر شرکت در کانونشن ، فرزندانش را در خانه اش به سر پرستی فرزند بزرگترش تنها گذاشته است و چون حالا دیگر شب فرامی رسد و شاید وسیله نقلیه پیدا نشود جادارد که او را ببریم به ده و به خانه اش برسانیم و بهتر است  که با ما همراهی کنی .

     

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تباشا در ساعت 5:29 | پیوند  | 

 

ابراهیم نبوی e.nabavi@roozonline.com - یکشنبه 12 خرداد 1387 [2008.06.01]

فاطمه رجبی:  آمدن احمدی نژاد امتحان الهی بود .

محمود بچه درس خوان و نجیبی بود، او هر روز صبح زود از خواب بیدار می شد و پس از ‏نماز به مدرسه می رفت و درس اش را می خواند و همیشه سر همه جلساتی که مصلحت نبود، ‏حاضر می شد. او آن قدر شاگرد منظمی بود که شمسی خانم پهلوان خاله عزیزش به او می ‏گفت، شما معجزه هزاره سوم می باشید. تا این که در سال سوم در امتحانات آخر سال حاضر ‏شده و خاله فاطی اش گفت: این یک امتحان الهی است. اما وقتی کارنامه سال سوم را آقای ‏ناظم به او داد، گفت: برو و ولی ات را بیاور، وگرنه سال بعد را نمی توانی بگذرانی. محمود ‏خیلی ناراحت شد و به خانه آمد و کارنامه را نشان ولی خودش " آقا ولی" داد. ولی آقا محمود ‏پس از نگاهی که به آن کارنامه نمود، عصبانی شده و با یک ترکه پشت دست او کتک نموده و ‏از وی سؤال کرد: ‏

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تباشا در ساعت 5:15 | پیوند  | 

 

روشنفکر دینی”: “سه گوشه‌ی چهار پهلو”؟!

یا انسان ِ بالدار”؟! یا چی ؟! یا کی؟!

نامه سرگشاده ای به دکتر عبدالکریم سروش

اسماعیل خوئی

گرفتاری در این است که او هم خدا را می‌خواهد، هم خرما را: هم این جهان را، هم آن جهان را، هم “علم” را هم “ناعلم” یا “فرا علم” را. و این نمی‌شود، آقای دکتر! نمی‌شود

آقای دکتر عبدالکریم سروش:

درود بر شما،

نخستین و واپسین باری که شما را از نزدیک دیدم در روزی بود، چند ماه ‌یا نزدیک به‌یک سالی پس از انقلاب ِ ملّاخور شده‌ی ۲۲ بهمن ۱٣۵۷، که، همراه با مردی که “حاج آقا” می‌خواندیدش، و ریش انبوه و موی ژولیده‌ای داشت و کت و شلواری تیره رنگ و خاک‌آلودش به تن او زار می زد، به دانشگاه تربیت معلم آمدید.

استادان آن دانشگاه مرا به سخنگویی‌ی خود بر گزیده بودند تا با شما و همکارتان درباره‌ی “انقلاب فرهنگی”‌ی نزدیک شونده گفت و گو کنم.

در سراسر گفت و گو، که هیچ دراز هم نبود، شما خاموش بودید و به‌یاد دارم، چهره‌ی شما بر افروخته و سرخ بود، ندانستم از شور و شادی‌ی پیروزی‌ی انقلاب یا از شرمندگی از کاری که بر دوشِ هوش و وجدان ِ خویش گرفته بودید.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تباشا در ساعت 4:15 | پیوند  | 

(1)

 

برفی سنگین نشست

درختی زیبا شد

درختی شکست

 

(2)

 

برف

نشسته روی جباب چراغ

کلاغ

روی نیمکت سنگی

 

درختان انگار نیستند

رفته اند

از پارک جلوی خانه ی من

به زمستانی بی انتها

 

(3)

 

تو را جست و جوی کدام گم شده تا این جا آورده است

 

نیمکتی در ابتدای بعد از ظهر

سایه روشن درختی که در باد می تپد

کسی پوشیده در گرگ و میش

                                    که می آمد

بر شن ریز زیر درخت ها

 

کدام گمشده  تا این جا تو را آورده است

 

برگشته ای و

               خوابت برده

روی این نیمکت که چیزی نمانده است

نه بعد از ظهر

نه سایه

و نه هیچ

 

(4)

 

سنجاقکی نشسته روی کاغذ لرزان در دستم

با بال های زلال و چشمان هراسناک

شعری شده است

چه کنم که بماند

سنجاقی به تیره ی پشتش فرو می کنم

که تیره کند زلال بال و نگاهش را

و دیگر نماند هیچ

                      مگر شعر مرده ای برکاغذ

یا مجالش دهم که پرواز کند

و هم چنان در سکوت خویش بماند

این کاغذ سفید

نوشته شده توسط تباشا در ساعت 13:54 | پیوند  | 

بهایی‌ها هم از «نجس‌ها» بودند

منیره برادران

در دهه ۶۰ یک نوع همزیستی تنگاتنگ بین ما، زندانیان چپ و بهایی‌ها در زندان اوین برقرار بود. اتاق‌ها و بندهامان مشترک و از اتاق زندانی‌های مسلمان جدا بود.

این همزیستی البته اختیاری نبود، بلکه به اراده مقامات بود که نکته مشترکی بین ما زندانی‌های «کافر» و بهایی یافته بودند: ما هر دو «نجس» محسوب می‌شدیم و مسلمان‌ها باید از ما دوری می کردند. با این کشف بزرگ، ما و زندانیان بهایی در یک طبقه‌بندی قرار می‌گرفتیم.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تباشا در ساعت 1:23 | پیوند  | 

دهانت را می بويند
مبادا گفته باشی دوستت دارم.
دلت را می پویند                             
                     روزگار غريبی است نازنين
و عشق را
كنار تيرك راهبند
تازيانه می زنند.              
                     عشق را در پستوی خانه نهان بايد كرد
در اين بن بست كج و پيچ سرما
آتش را
به سوخت بار سرود و شعر 
                                     فروزان می دارند.
به انديشيدن ، خطر مكن .       
                               روزگار غريبی است نازنين
آنكه بر در می كوبد شباهنگام
به كشتن آمده است .
                              نور را در پستوی خانه نهان بايد كرد
آنك ، قصابان اند
بر گذرگاه ها مستقر
با كنده و ساتوری خون آلود
                            روزگار غريبی ست ، نازنين
و تبسم را بر لب ها جراحی می كنند
و ترانه را بر دهان.
                                 شوق را در پستوی خانه نهان بايد كرد
كباب قناری
بر آتش سوسن و ياس
                              روزگار غريبی ست ، نازنين
ابليسِ پيروزمست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است .
                                 خدا را در پستوی خانه نهان بايد كرد

                                                         شاملو

نوشته شده توسط تباشا در ساعت 13:57 | پیوند  | 

حسن ممتاز                                                      

 

      شعر خیّام ، شعر تأمّل است و پرسش . شعر اجمال است و نکته سنجی . به همین لحاظ به فلسفه می ماند و گوینده اش نیز به فیلسوفان . خیّام را فیلسوف نامیده اند و به اعتبار همین نگاه پرسشگر و تأمّل ورزانه ای است که شعر او به ما می بخشد و نه به معنای متعارف و رسمی که از فلسفه و فیلسوف سراغ داریم . خیّام ، مانند فیلسوف رسمی ، هیچ دستگاه منسجم فلسفی به ما نداده است و از مباحث گوناگونی هم که در فلسفه و حلقه های فلسفی مرسوم است جز چند پرسش خاصّ ، چیز دیگری نگفته است .


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تباشا در ساعت 14:12 | پیوند  | 

تابستان 1363 بود . تازه از زندان رجائی شهر به زندان اوین منتقل شده بودم . زیر بازجوئی بودم . نزدیک ظهر بود که بازجوئی متوقف شد و برای نهار به دادسرا منتقل شدم . نگهبان زندانی ها را به صف کرد و به دستشوئی برد . آب اوین یخ بود و وقتی دستم را زیر شیر آب بردم احساس خوشایندی کردم . آب شیری که در سلول انفرادی آسایشگاه بود بوی عجیبی می داد که با بوی فاضلاب زیر آن مخلوط می شد و در تمام مدت بازداشتم از شستن دست و صورت با آن اکراه داشتم . اما شیر آب دادسرا سرد و مطبوع بود. با لذت آب خنک را به صورت ورم کرده ام زدم. احساس می کردم که درد صورتم کاهش پیدا می کند .

ادامه مطلب
نوشته شده توسط تباشا در ساعت 6:18 | پیوند  | 

به سادگی شقایق ، همیشه باخته ام

به نبض این دل عاشق ، همیشه باخته ام

به کندی کلمات و به سرعت پایان

به بخل روح دقایق ، همیشه باخته ام

نمی شود که بگویم گناه ثانیه هاست

به این سپیده صادق ، همیشه باخته ام

که گفته است که دریا ، نماد ویرانیست ؟

به پایداری قایق ، همیشه باخته ام

غزل ، سلام سخن را ، همیشه پاسخگوست

به شوکران حقایق ، همیشه باخته ام

منبع : بام نیلی قفس

نوشته شده توسط تباشا در ساعت 12:57 | پیوند  | 


•‌ ظلمت هر اعتقادی، حقیقت هر اعتقاد است. حقیقت بدین معنا آن ناپرسیده و نادانسته‌ای است که با احاطه‌ی درونی‌اش بر ما فرهنگی می‌شود، یعنی احساس جمعی را تسخیر می‌کند و شالوده‌ی اعتقاد را می‌ریزد.

•‌ ژرف‌ترین پرسش‌ها آن‌هایی هستند که هماره از نو بر پاسخ‌ها چیره گشته‌اند.

•‌ بینش دینی به مرگ قطعی خواهد مرد به محض اینکه نیروی پرسش واقعی در درون آن آزاد گردد.

•‌ در پندار دینی، اندیشه ناشی از تفکر نیست تا بتواند درست یا نادرست باشد، بلکه متاثر از شهود بر قدسی و الهام از اوست.

•‌ تفکر و دانش ناظر بر آدمی و جهان است، اما تصوف رویگردانی دینی اسلام از تفکر و دانش است و عرفای ما به اعراض از فلسفه و دانش همیشه مباهات کرده‌اند.

•‌ مشکل تاریخی همیشه راه حل تاریخی می‌خواهد و راه ‌حل تاریخی فقط با آگاه شدن نسبت به مناسبات و علل و انگیزه‌ی رویدادها به دست می‌آید.

•‌ زایش و پرورش نو یعنی خود را آگاهانه و مدام از مادر پیرامونی که همیشه بر آن است ما را در دامن گرمش اسیر نگهدارد دور ساختن و در این دوری از او به استقلال اندیشه و رفتار رسیدن.

•‌ دینخویی یعنی آن رفتاری که امور را بدون پرسش و دانش می‌فهمد و هرگونه خودکاوی و خودنگری را غیرممکن می‌کند.

•‌ روزمرگی یعنی همگانگی تکراری و چیره بر فکر و ذکر آدمی، یعنی یکنواختی زیستی گاه به ظاهر متنوع که از جای خویش تکان نمی‌خورد.

•‌ روشنفکری یعنی درهم شکستن سلطه‌ی دینخویی و روزمرگی.

•‌ روشنفکر موجودی‌ست همیشه ناتمام که باید هستی خویش را در تمایزش از دیگران و ناهمسانی‌اش با همگان همیشه از نو بسازد و از آن دفاع کند.

•‌ یک امر فقط در آگاهی یافتن به آن و رویاروی ماندن با آن می‌تواند شکل مساله به خودگیرد و اندیشیدن ما را برانگیزد.

•‌ من اسلامی در همه‌ی سوی‌های درونی و برونی خود محکوم خدا و رسول اوست. چنین «موجودی»، چون آزاد نیست، نه فقط در نهاد خود ممنوع‌التفکر است، بلکه اساسا تفکر نمی‌شناسد.
نوشته شده توسط تباشا در ساعت 12:55 | پیوند  | 

همیشه پنجره بازست ، تا زمان برسد

صدای گریه دردم ، به آسمان برسد

همیشه چشم به راهم ، که عابری با شوق

به یاد صاحب خانه ، بی امان برسد

نگاه و صندلی و میز و عینک و گلدان ،

نشسته ام به امیدی که میهمان برسد

کتاب حافظ و شمع و تفا ل و تکرار ،

کجاست دلشده ای که به ساربان برسد

سراب تفته و گرما ، پرنده خسته و زار ،

چه می شود که خدایا ، به آشیان برسد

فقط صفای دلم را به من ببخشایید

چه غم که ارث دو دنیا ، به این و آن برسد

غزل همیشه بهانه ، که شرح تنهایی ،

ز عمق سینه شاعر ، تا زبان برسد

منبع : بام نیلی قفس

نوشته شده توسط تباشا در ساعت 12:45 | پیوند  | 

 

بدترين ناكامي

بوسة ناسيراب است

ناخوشتر از نبوسيدن.

آن كس كه تو را

ديدونبوسيد

درتنهايي پوسيد.

چه پارساست

و زيانكار

كه در ميان بازوان

نكشاندت به كامخواهي.

زيانكار است او.

                                10 شهريور 85

نوشته شده توسط تباشا در ساعت 8:24 | پیوند  | 

تو از قبيله ي عشقي

تو از تبار سحر

تو را چه بنامم

هميشه مانده به ياد ؟

                                   10 شهريور 85

نوشته شده توسط تباشا در ساعت 8:23 | پیوند  | 

تنت آيه هاي تمنّا

لبت اسير سكوت

نگاه مضطربت را

از آسمان برگير.

بيا كه در دل من

خانه خواهي كرد.

                                   10 شهريور 85

نوشته شده توسط تباشا در ساعت 8:23 | پیوند  | 
 
امروز :
Untitled Document
دریافت کد خوش آمد گویی